تبليغاتX
خانم دوسی
اشعار طنز- قطعات طنز - داستان های کوتاه طنز - اشعار جدی - داستان کوتاه جدی- سخنا

دردِ چكُنُم

تو نيگاهِت مي خونَم دوسُم مي داري ها ،كاكو !

گاسْ كه من خَبْط مي كنم كاري نداري ها ،كاكو !

 

شبي كه نيگاه ما بِِهَم گِرِن خورد بي هوا

ما كه نيْذوشته بوديم قول و قراري ها ،كاكو !

 

ايي روزا كه من شُدَم اسير دردِ چِكُنُم

بوگو از حال دلُم خبر چه داري؟ ها ،كاكو !

 

حالودردِت تو سَرُم عشق اومده سراغ من

اومده نَمونده هيچ راه فراري ها ،كاكو !

 

كََفتَر دلُم خودِش  پَر مي زنه دورِ بونِتْ

كه فَقَدْ خودِت بَرَش دونه بياري ها ، كاكو !

 

بخدا ،كارُم شده  دل دل و دَسّ دَسّ كِردن

ميشه يعني تو دلِت دلُمِ بكاري ؟ ها ، كاكو !؟

 

دل واموندۀ من ميلِ به هيچكس نمي كِرد

اومدي كِردي او رِ سبزو بهاري ها ،كاكو !

 

حالُو من مُونْدَم و يِيْ دردِ بي درمون بخدا

كه همه بِهِم ميگن چاره نداري ها ،كاكو !

 

 يِيْ طرف دلُم ميخواد بِهِت بگم جون مني

آمو از يِيْ طَرَفَم مي گَم بيكاري؟ ها ، كاكو !

َ

اَيْ كه از شرم و حيا صبر بِدَم و بِهِت نگَم

بُ همه ي شور و شَراري كه تو داري ها ، كاكو !

 

مي بينم يِيْ رو جلو چيشويْ خودُم بي هُرس و پُرس

دسّاتِ تودسِّ يِيْ طُرفه نگاري ها ،كاكو !

 

 

شرح واژه ها :

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 3:0  توسط فاطمه زارعی | 

اُرسي

يِِيْ روزي فَصلِ زِمِسّون تو دلِ جِل جِلِ بارون

اُرسي پاشنه قُنْدُرِيْ كِردَم پام و رفتم خيابون

 

تي پُ وَركوفتم و بوربامْبي وِلُو شدَم زمين

چه اَلَم شنگه اي شد دورو بَرُم  بيو و بيبين

 

دَسّ پِلُم زخم و زيلي و سروپِكالُم تَر تيليس

همۀ رَخْتِ بَرُم از آبِ بارون خيس خيس

 

پاشنۀ اُرسيِ من شِكِسِّه بود دُرُس و راسْ

آمو هيچ باكيْم نشد شُكر خدا ، خدا نَخواسْ

 

تو ايي حِيْص و بِيْص كاكو يِيْ پسري از روبرو

كُمَكُم كِرد كه پُ شَم ، چه خوش اَدا ، خوش بَر و رو  

 

تُ چيشام خورد تو چيشِشْ عاشق او نيگاش شدم

عاشق قدّو بالاش عاشق او صداش شدم

 

خودُمِ ديدم سفيد پوش تو لباس عروسي

رو سَرُم سكّه و نُقل  بُ كُلّي نازو روبوسي

 

تورِ از رو صورتُم مي زد بالُو شازده دوماد  

دخترا همّه مي گفتن كه چِقَد بِهِت  مياد

 

پسرو مي گفت باكيتْ نشده خانم ، راسِشِ بوگو

يِيْ طرف صداي عاقِد كه عروس( بَلَه)  رِ بوگو

 

شده بود سَرُم رو دَسِّ پسرو جَلْدي  يَله   

بُ صدويْ خيلي بلند بِهِش مي گفتم كه بله

 

آمو از بخت بَدُم يواشكي شُنُفتَم از پشتِ سَرِش

يِيْ زني بِهِش مي گفت وِلِش بُكُن گورِ پدَرِش

 

 

مِيْ پويِ سفرۀ عقدِ كه ايطو (بله) مي گه

وُيْ نيگا حيا نداره به تو لَم داده  ديگه

 

اِنْگو دنيا رِ دو دَسّي همه كوفتَن تو سرم

كُلّي خنديدن همه ، خاك تو سَرُم شد خَبرُم

 

آبروم رفت و سراَفكنده شدم پيشِ همه

جَلْدي از جامْ پُ شدم گوروخْتَم از ايي همهمه

 

هم  شِكِسّه بود دلُم هم پاشنۀ اُرسيِ من   

اُرسيو دُرُس شد و نشد دُرُس ايي دلِ من

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 2:51  توسط فاطمه زارعی | 

 

 

 

 

  • موضوع انشای این هفته
  •  
  • انرژی هسته ای حق مسلم ماست یعنی چه ؟
  •  
  • واضح و مبرهن است که انرژی هسته ای حق مسلم ماست .البته ما هنوز آنقدر بزرگ نشده ایم که از این چیزها سر در بیاوریم اما مادر بزرگ ما که خیلی خیلی بزرگ شده می گوید در نماز جمعه چیزهایی در این باره شنیده است اما مادر بزرگ هم نمی توانست  چیزی به ما یاد بدهد چون گوش او کمی کر است . .. ببخشید یعنی سنگین است اما برای ما می گفت که یک آقای روحانی روی منبر گفته است که دوره آخر الزمان شده و ماست هسته دارد . . . نه . . . خدایا استغفرا لله  آدم نمی تواند بخاطر گوش سنیگن ناحق بگوید. . . نه این نبوده . . . مادر بزرگ دوباره فکری کرد و گفت بنظرم آن آقای روحانی گفت هسته حق دارد انرجی ماستی داشته باشد . . . .خواهرم که سال سوم دانشگاه است و درس فیزیک هسته ای می خواند از حرفهای مادر بزرگ خنده اش گرفت و گفت : خانم جان . . . حتما آن آقای روحانی گفته اند  انرژی هسته ای حق مسلم ماست درست است ؟ مادر بزرگ در جواب او گفت : یعنی میخواهی بگویی گوشهای من اینقدر سنگین شده که نمی شنوم آقایان روحانی چه می گویند ؟ خودم با همین گوشهای خودم شنیدم که آن آقای روحانی که نور از صورتش می بارید گفت : ما حق داریم که از ماست انرجی مسلم بگیریم
  • در بین این حرفها دایی مرتضی که راننده تاکسی  است از در وارد شد و وقتی دید من برو بر به دهان خواهرم و مادربزرگم نگاه می کنم بجای جواب سلام یک پشت گردنی جانانه نثار این جانب کرد و گفت : بچه درست را بخوان تو چکار به کار بزرگترها داری ؟ من در حالیکه گریه می کردم گفتم : آخر دایی مرتضی موضوع انشای این هفته ما در باره انرژی هسته ای است که من  نمیدانم  آن را چطور بنویسم .بخاطر همین دارم به حرفهای بزرگترها گوش می کنم تا بلکه چیزی یاد بگیرم . . . دایی با این حرف من به فکر فرو رفت بعد آثار پشیمانی در چهره اش پیدا شد و گفت : پسر جان این که کاری ندارد من خودم می گویم تو بنویس . . . آماده ای ؟ حالا شروع کن . . واضح و مبرهن است که انرژی هسته ای حق مسلم ماست . . . دایی مرتضی گفت یادت باشد که روی مسلم تشدید بگذاری . . . ما هم تشدید گذاشتیم . . . اما یک دفعه از دهانمان در رفت و گفتیم ببخشید دایی مرتضی ما خودمان این جمله را نوشته ایم . . . که پس گردنی دوم محکمتر به پشت گردن ما خورد . . . خواهرم گفت دایی مرتضی سیامک که حرف بدی نزد . . . دایی مرتضی چنان به او نگاه کرد که خواهرم حرفش را پس گرفت دایی مرتضی به او گفت بجای این فضولیها برود و یک استکان چای بیاورد بعد هم به او گفت من که میدانم تو هم که مثلادرس میخوانی نمیتوانی جواب این بچه را بدهی خواهرم از در بیرون رفت و مرا با دایی تنها گذاشت . . .ا من از خواهرم شنیده بودم که بعضی از همکلاسیهایش در دانشگاهشان از درس انرژی هسته ای بیست گرفته اند و توانسته اند که بعضی از هسته ها را بشکنند  دایی مرتضی ادامه داد. . . همه ما می دانیم که دارای یک کشور بزرگ و آباد هستیم که معدن  انرژی هسته ای زیاد دارد . ما باید این انرژیها را کشف کنیم و آز آن تولیدات بزرگی بوجود بیاوریم .زیرا کاشفین و معققان بر این عقیده هستند که میلیونها سال پیش  میوه هایی بسیار بزرگ بوده اند و روی درختان بسیار بزرگتری وجود داشته اند و دایناسورها از این میوه ها می خورده اند اما چون دایناسورها دست نداشته اند که هسته این میوه ها را در بیاورند همینطور آنها را با پوست و هسته می خورده اند و و قتی که به مستراح می رفتند . . .. این هسته ها را از خود به یادگار می گذاشتند که اکنون بعد از سالیان دراز این هسته ها تبدیل به انرِژ ی شده اند که دانشمندان ما باید این انرژ ی ها را آزاد کنند و آنها را در اختیار ما قرار بدهند . . . آقای معلم سنگ بشوم اگر دروغ بگویم از آنجا که ما هنوز آنقدر بزرگ نشده ایم که حرف خوب را از بد تشخیص بدهیم از دایی مرتضی پرسیدیم . . . دایی مرتضی این دایناسورها در ایران زندگی می کردند ؟ که ناگهان پس گردنی سوم محکمتر به پشت گردن ما خورد طوری که نزدیک بود خودکارم به چشمم برود اما دایی مرتضی با عصبانیت گفت آخر پسر احمق اگر دایناسورها توی ایران زندگی می کردند که ما دیگر فریاد نمی زدیم انرژی هسته ای حق مسلم ماست بلکه این خارجی ها بودند که آن را از ما گدایی می کردند . . . با ترس و لرز پرسیدم پس چرا گفتید که کشور ما یک کشور بزرگ و آباد است ؟ دایی ژست فیلسوفانه ای گرفت و گفت : برای اینکه همه می گویند ما هم باید بگوییم مخصوصا وقتی می خواهیم انشا بنویسیم و نمره بگیریم .آقای معلم تازه دایی مرتضی حرفهای دیگر ی هم زد که من آن را یواشکی نوشتم البته او گفت که آیی حرفها را ننویسم اما چون انشای من باید از ده خط بیشتر بشود من آنها را هم نوشتم دایی مرتضی گفت پسر جان اگر میخواهی به جایی برسی یا  نان و نوایی پیدا کنی همان چیزی را بگو که بیشتر مردم می گویند  وقتی همه فریاد می زنند که انرژی هسته ای حق مسلم ماست و   فکر می کنند خارجی ها این را قبول کرده اند که دایناسورها آن زمانها مال هیچ کشوری نبوده اند  تو هم آن را فریاد بزن .چکار داری که این انرژ ی ها را دایناسورها میلیونها سال در کشور آنها  بوجود آورده اند یا در سرزمین ما ؟. . . تازه از کجا معلوم که تازگی ها خارجی ها آن را علم نکرده اند که بوسیله آن دوباره بخواهند سایه سر ما باشند ؟ و ما برای آنکه نشان بدهیم که می دانیم انرژ ی هسته ای را می شناسیم و نمی گذاریم که محصول دایناسورها فقط برای آنها باشد توی دنیا سرو صدا راه می ا ندازیم و جشن هم می گیریم . . . اما من می دانم که دایی هم نمی دانست انرژی هسته ای یعنی چه ؟ خواهرم با یک لیوان چای وارد اتاق شد اما از آنجا که از هیبت دایی مرتضی می ترسد درست جلو در پایش به پیش دری اتاق گیر کرد و با سینی چای کف اتاق ولو شد . با افتادن خواهرم چرت مادربزرگ پاره شد و گفت : حواست کجاست دختر ؟ بعد رو به من کرد و گفت : آهای سیامک ورپریده تو هنوز انشا ننوشتی . . . من حالا یادم آمد که آن آقای نورانی چه گفت آن آقا گفت : ما باید آنقدر ماست را بزنیم تا از آن انرجی هسته ای بگیریم . . . این بود انشای ما . . . آقای معلم لطفا بگویید که احمد نورانی  که همسایه  دایی مرتضی است به او نگوید که ما یواشکی از دایی مرتضی ، حرفهای او را نوشته ایم . . .
  • بنابر این ما از حرفهای بزرگترها  نتیجه می گیریم که انرژی هسته ای حق مسلم ماست . ..
  •  
  •  
  •  

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم خرداد 1388ساعت 3:10  توسط فاطمه زارعی | 

 

 وقتي

وقتي دلت قد يه دنيا غم داره

وقتي چشات ابر بهارو كم داره

وقتي كه سر ميذاري رو شونه هام

وقتي موهات مي لرزه زيرگونه هام

وقتي نگام گم ميشه تو نگاه تو

وقتي صدام گم ميشه توي آه تو

وقتي دلم مي لرزه از درد دلت  

وقتي پر از اشك چشاي خوشگلت

وقتي ميخواي كه سر به ديوار بزني

وقتي ميخواي خدامونو جار بزني

وقتي ميگي كه راه به جايي نداري

وقتي مي گي پشت و پناهي نداري

وقتي كه از خونه و از پيشم مي ري

وقتي كه  ديوونه و آتشم مي ري 

وقتي مي گي قربوني زور شدي

وقتي صداي پات ميگه دور شدي

زار مي زنم كاشكي كه من خدا بودم . . .

 

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم خرداد 1388ساعت 3:3  توسط فاطمه زارعی | 

بي قرار

 

بي قراركه مي شوم

 

دستهات آرزو مي شوند و روبرو مي شوم با زمان

 

كه به بي خيالي نمي گذرد

 

مي آيد نمي آيد مي آيد نمي آيد

 

تيك تاك تيك تاك تيك تاك

 

بگذار بيايد !

 

و انگشتم كه نشانه مي رود هوا را

 

بر تصوير خيال تو

 

مي آيي

 

و زمان بي خيال نمي گذرد به هنگام بودنت

 

ملتهب تر از هنگام نيامدنت

 

ديدنت را بي قرارتر ، به فرداها وا مي گذارم

 

 

 

بي خبر

او را چه بود بيم ز ديوانگي ما ؟

هر چند شِنَوَد قصه آوارگي ما

هرگز ز سر لطف كلامي نشنيديم

يعني كه نداند غم آزردگي ما ؟

از مشرق روز تا كه رسد مغرب هر شب

انديشه ي او گشته همه زندگي ما

از او صنمي ساخته از جنس تصّور

گيريم  خدا شك كند از بندگي ما

گر او خبري داشت ز احوال دل آني

مي ديد اسارت شده آزادگي ما

آن  لطف كه كرده ست به دل ذات الهي

اينست كه دل داده به دلدادگي ما

در سر نبود بيم زخنديدن اغيار

از مهر و وفاداري و از سادگي ما 

چون با دل خود وعده تحمل بنهاديم   

تن را چه بود باك  ز پروانگي ما 

 

ترسم كه به پايان رسد اين رنج وليكن

بر جاي بماند همه بيچارگي ما

 

هر چند برايش نكند هيچ تفاوت

گر ديده زند رنگ ، به بيگانگي ما

 

 

 

 

 

 

 

 

آمدي

 

 با صدايي كه از وراي پوچي ها بود، آمدي  

 با نگاهي كه عاري ازهرزگي ها بود ، آمدي

 با يك شاخه گل نرگس درروزپاسداشت عشق

در دستاني كه خسته ازدرگيري  ها بود ، آمدي

 با لرزش لبي كه از آن بي قراري  مي باريد

 با اضطراب دلي  كه در آن هراسها بود، آمد ي

 با تعرق پيشاني كه رنگ شرم و حيا داشت

 و در آن ندامتي از بدقوليها بود ، آمدي

 با پاهايي كه درد  را فرياد مي كشيدند بي صدا 

 اما در واپسين لحظات ، پر بها بود ، آمدي 

 با كلماتي كه در گفتنشان ترديد مي كردي

ودر آن گِله  از اعتمادكردنها بود ،  آمدي

هميشه  آمدي نشستي  گفتي شنيدي ،  رفتي

  با شِكوه اي كه ازمرگ صداقتها بود ، آمدي

 با دلي بي قرار ، صبور ديدمت و  شنيدمت

تا با ترنمي كه از دوست داشتنها بود ، آمدي

بارها آرزو كردم كه در خوابهايم ببينمت

عزيز!در خوابي كه از جنس روياها بود، آمدي

 با تو فرشي گستراندم از تار و پود پاكيها 

 از عرشي  كه فراتر از آرزوها بود ، آمدي

فاصله دنيايي بود از برج و باروهاي زيستنها

تو با بهشتي كه در پشت ديوارها بود ، آمدي

مي خوانمت به خويش تا ببوسم آن ديده را عيان

مي دانم چون روح عشق در تن حرفها بود ، آمدي

شعرهاي من هديه ايست كه پيشكش مي سازمت مدام

نكند براي جاودانگي در شعرها بود ، آمدي

آرامش حضور تو را همواره حس كرده ام

شايد براي خاطر  اين دل  تنها بود ، آمدي

 در آشوب سرگشتگي از اين غهماي  بي كران 

آيا براي  رها يي از اين بلاها  بود ، آمدي؟

ديدن تو را با هزار چشم منتظر خواهانم

هر چند براي اين بيقرار كردنها بود ، آمدي

 

                                                                        تيرماه 87

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم اسفند 1387ساعت 2:0  توسط فاطمه زارعی | 

 

 

 

 قصه نان  

 

 

اينجا هويداست مويه هاي غريبانه يك زن

 

درصدايي كه نمي ارزد به جويي به يك ارزن

 

 

 صدا يي كه  گم مي شود درهاي وهوي دنيايش   

 

و ديگر نمي رود به كار دست و دلش ، پايش     

 

 

اينجا زني است كه شعرهايش بوي غم  دارد

 

و دلش  شوق  دوباره  نوشتن  را كم دارد

 

 

 شعر حزيني كه از امروز و روز پيش مي خواند

 

مرثيه اي است  كه با  دل ريش  درمرگ خويش مي خواند   

 

 

اينجا زني است كه قصه اش شعرش هنرش  دلش  

 

در اوج درماندگي  ،  حتا  حق آب و گلش  

 

 

به پشيزي مي دهد براي  اندكي حق معاش

 

وعطاي هنر را حاتم سا مي بخشد به لقاش

 

 

 

او مي گريزد از حقارت نگاه نا دانان  

 

آناني كه نمي فهمند او غم نان دارد نان

 

 

نهان مي سازد از همه مرگ غرور خويشتن را

 

تا ببندد زبان مردم را وآسوده سازدش تن را

 

 

با اين همه سرشار مي شود ز حس خوب غرور

 

غرق مي شود دراشتياق و شادي و شور وسرور 

 

 

دمي اگر دلنواز همراهي يا مهر آميز نگاهي

 

او را ستايش كند با لطف و با تبسم ، گاه گاهي 

 

 

 حس  مي گيرد،  مي خواند،  مي نالد و مي داند

 

هنوز هم كسي هست ،  قدرشعرهايش را مي داند

 

 

آنگاه هويدا مي شود هنر ارزنده  يك   زن  

 

درشعري  كه بر آيد حس عاشقانه  يك زن  

 

 

 

 

 

 

 

  

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم دی 1386ساعت 0:46  توسط فاطمه زارعی | 

 

 

 

كدام عاشقي ؟

 

 

 

گفتي  اي تبلور راستين گلهاي رازقي

 

انكار نكن ! ميدانم كه عاشقي

 

سُراندم نگاه را در نگاهت كه آه

 

من ؟  عاشقي ؟

 

شيرين مرده است

 

شيرين ها مرده اند

 

در پچ پچ  راز گلهاي رازقي

 

عزيز من كدام عاشقي ؟

 

فرهاد ها تيشه رها كرده در انتظار معجزه اند

 

وآواي زنجره ها دررويش گلهاي  كاغذي

 

در پشت پنجره ها

 

بيشتر در آرزوي حادثه اند

 

كدام عاشقي؟

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم دی 1386ساعت 0:37  توسط فاطمه زارعی | 

سوز وساز

 

 

گفتيَم بسوز ، ميسوزم

 

اما نگويَم بساز

 

سوز را با ساز چكار؟

 

شمع بودن نمي دانم  

 

بايد گُر بگيرم ، گداخته شوم

 

از نگاهي ، آهي

 

كه  به پاسَش ،سازش را به هيچ بنگارم

 

بايد نقش سوز را برجان خويش بنگارم

 

گفتيَم بسوز ، براي خدا بسوز، مي سوزم

 

اما به همان خدا ، نگويم بساز

 

خاكستر شوم ؟ خاك بر سر شوم ؟

 

آتش بود و بايد

 

و شعله كشيد بر هر چه شود

 

دليل سازش ها

 

سوز را با ساز چكار ؟

 

گفتيَم بسوز ، مي سوزم

 

مي سوزم و ميسوزانم

 

با نگاهم با راهم

 

پايكوبان ، دختركي كولي را ميمانم

 

كه به باد مي سپارد شكن هاي زلفش را ، و چينهاي دامنش را

 

و به باد ميدهد ايمان هزار ساله آناني كه ساز سر كرده اند

 

آنكه سوز مي داند

 

به ره باد نمي رود جانا

 

گفتيم بسوز ، مي سوزم

 

مي سوزم و مي سوزانم

 

با شعرهايم با ترانه هايم

 

فرياد زنان ، پسركي را ميمانم

 

كه دلش هوار مي زند درد فقرش را ، رنج مامش را

وبه درد مي كشد دل آناني  كه با سوز سر مي كنند

آنكه سوز مي داند

به خطا  نمي رود جانا

گفتيم بسوز ، مي سوزم و مي سوزانم

شعله سان ، و آتشي را ميمانم

كه با هر لهيبش مي سوزاند رياي زهد پرستان را

و هيچ مي كند  تن آناني كه سوز نمي دانند

آنكه سوز مي داند

نقاب رنگ بر رخسار نمي كشد  جانا

 

گفتيم بسوز ، مي سوزم

مي سوزم و ميسوزانم

با اشكهايم با نجواهايم  

هي هي كنان شباني را مي مانم

كه خدا را ميخواند در ني لبكش ، با تمام  دلش

و به پرسش مي كشد موسوياني كه سوز نمي دانند

آنكه سوز مي داند

دل به ناحق نمي سپارد جانا

شمع بودن نميدانم

كه شعله سان سر مي كشم

بر آنكه مي سازد

هنوز هم مي گوييم بسوز ؟

 

 

 

 

 

 

 

 

سوز وساز

 

 

گفتيَم بسوز ، ميسوزم

 

اما نگويَم بساز

 

سوز را با ساز چكار؟

 

شمع بودن نمي دانم  

 

بايد گُر بگيرم ، گداخته شوم

 

از نگاهي ، آهي

 

كه  به پاسَش ،سازش را به هيچ بنگارم

 

بايد نقش سوز را برجان خويش بنگارم

 

گفتيَم بسوز ، براي خدا بسوز، مي سوزم

 

اما به همان خدا ، نگويم بساز

 

خاكستر شوم ؟ خاك بر سر شوم ؟

 

آتش بود و بايد

 

و شعله كشيد بر هر چه شود

 

دليل سازش ها

 

سوز را با ساز چكار ؟

 

گفتيَم بسوز ، مي سوزم

 

مي سوزم و ميسوزانم

 

با نگاهم با راهم

 

پايكوبان ، دختركي كولي را ميمانم

 

كه به باد مي سپارد شكن هاي زلفش را ، و چينهاي دامنش را

 

و به باد ميدهد ايمان هزار ساله آناني كه ساز سر كرده اند

 

آنكه سوز مي داند

 

به ره باد نمي رود جانا

 

گفتيم بسوز ، مي سوزم

 

مي سوزم و مي سوزانم

 

با شعرهايم با ترانه هايم

 

فرياد زنان ، پسركي را ميمانم

 

كه دلش هوار مي زند درد فقرش را ، رنج مامش را

وبه درد مي كشد دل آناني  كه با سوز سر مي كنند

آنكه سوز مي داند

به خطا  نمي رود جانا

گفتيم بسوز ، مي سوزم و مي سوزانم

شعله سان ، و آتشي را ميمانم

كه با هر لهيبش مي سوزاند رياي زهد پرستان را

و هيچ مي كند  تن آناني كه سوز نمي دانند

آنكه سوز مي داند

نقاب رنگ بر رخسار نمي كشد  جانا

 

گفتيم بسوز ، مي سوزم

مي سوزم و ميسوزانم

با اشكهايم با نجواهايم  

هي هي كنان شباني را مي مانم

كه خدا را ميخواند در ني لبكش ، با تمام  دلش

و به پرسش مي كشد موسوياني كه سوز نمي دانند

آنكه سوز مي داند

دل به ناحق نمي سپارد جانا

شمع بودن نميدانم

كه شعله سان سر مي كشم

بر آنكه مي سازد

هنوز هم مي گوييم بسوز ؟

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم آذر 1386ساعت 2:49  توسط فاطمه زارعی | 

حريم شرف

 

جعد گيسوي سيه فام مرا

 

كس به يك چنگ  پراز بيم و اميد

 

لحظه اي باز نكرد

 

تا كه گرديد سپيد

 

 

 

چشم شوخ و نگه رام  مرا

 

كس به يك ديده بي رنگ و دروغ

 

لحظه اي ناز نكرد

 

تا تهي شد ز فروغ

 

 

 

گونه پرشررو شاد مرا

 

كس به يك بوسه پنهان زگناه

 

لحظه اي داغ نكرد

 

همه كارم شد،  آه

 

 

 

لب عاشق كش و گلگون مرا

 

كس چو يك جرعه شراب

 

لحظه اي هم نچشيد

 

تا كه شد رنگ سراب

 

 

 

قامت و پيكر زيباي مرا

 

كس به يك لحظه پر لذت و شوق

 

در بر خود نكشيد

 

تا كه مُردم همه ذوق

 

 

 

اينك از شرم و حياي دل خود

 

حرمي ساختم از جنس شرف

 

آبرويم چو ضريح

 

گنبدش نور و صدف

 

 

 

حرمت سپيد گيسوي مرا

 

همه كسان چه زن يا كه چه مرد

 

نگهش داشته اند

 

ولي من مانده به جا

 

با دلي راكد و سرد

 

 

 

كه  كنون در حرم خلوت خويش

 

از خودهمواره بپرسم كه چرا

 

تلخي و دربدري بود، مرا 

 

و كسي با من غمگين هرگز

 

خواهش شادي پرواز نكرد  

 

سوز تنهايي من را همه ديدند ولي

 

هيچ كس نغمه اي از سوختنم ساز نكرد

 

من كنون در حرم خلوت خود . . .

 

 

توفان

 

+ نوشته شده در  جمعه بیستم مهر 1386ساعت 0:54  توسط فاطمه زارعی | 

 

 

مرا به خانه ات بخوان

 

مرا به خانه ات بخوان كه اقاقي را به عاشقي ،

 

زينت كردم به گيسوان و ديده را به تبرك  سيه نمودم به توتياي انتظار

 

چه بي قرار!

 

مرا به خانه ات بخوان كه گونه رنگين نمودم ازشورو التهاب  

 

و سبوي مهر انباشتم از شرم ناب  

 

مرا به خانه ات بخوان كه لبها را وسوسه كرده ام به بوسه بوسه هاي نهان

 

 و مي خواهم  دل بسپارم بي نام و بي نشان

 

مرا به خانه ات بخوان كه عذاب وبال را شهد كنم به لحظه وصال  

 

بگشايم آغوش مرا ، تا ببيني جوش و خروش اين دل از پا فتاده را ، اين

 

 خواستنهاي  ساده را

 

خواهم با تو بخوانم حديث دل ، با تو نشينم به راز دل ، با توبگويم گناه دل

 

مرا به خانه ات بخوان ، كه راز و نيازست مر ترا ، كه عشوه و نازست

 

 مر ترا ، كه سوزش و سازست مر ترا

 

بخوانم به قبله گاه رُستن ها و رستن ها ، سوختن ها و ساختن ها ،  رفتن

 

 ها و باختن ها 

 

مرا به خانه ات بخوان كه با تو هزار حرف است و نيست فرصت آن ، به

 

 زمينم بخوان به آسمان

 

 

بخوانم به مامن امن رفاقتها ، صداقتها

 

مرا به خانه ات بخوان

 

 . به آنجا كه مرز دلتنگي و ديدار است

 

مرا به خانه ات  بخوان تا آنجا كه توش آمدنم باشد مرا بخوان و بدان كه

 

 

 تازگي ها دلتنگ مي شوم

 

مرا به سينه ات بخوان به دوست داشتن

 

توفان  

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم مهر 1386ساعت 5:26  توسط فاطمه زارعی |