تبليغاتX
خانم دوسی
اشعار طنز- قطعات طنز - داستان های کوتاه طنز - اشعار جدی - داستان کوتاه جدی- سخنا
khahesh

خواهش

 

به ناشرگفتمي باسوزوخواهش

 

بكن باچاپ اشعارم توسازش

 

بگفتاطنزتوخيلي قشنگ است

 

ولي ازيك طرف اعلان جنگ است

 

چواشعارت بود گيراوبودار

 

شوم باچاپ آن ازكاربيكار

 

كه اشعارتورا تفسير شايد

 

مرادر چاپ آن تقصير بايد

 

بسادرانتخاب وچاپ اشعار

 

دهندم بارهاهشدار!هشدار!

 

بياوازنوشتن دست بردار

 

توهم ناشربشواي نازنين يار

 

چو همكاري كني بامن تو سرکار 


 
بمانيم هردوتايي برسركار!

 

نگاهي كردم ازحسرت به مرديش 

 

به يد تسبيح،برصورت دومن! ريش

 

بگفتم تا تورا اين بود رفتار

 

بماني تاقيامت برسركار !!!

 

نخواهم از توهرگزچاپ اشعار

 

زامثال تو خواهش باشدم عار


                خانم دوسي
 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم آذر 1385ساعت 23:35  توسط فاطمه زارعی | 

 
aatash.bass

 

 

آتش بس

 

 

بهاران سپري شده است وروزگاران هم، جاويدنمانده ايم ونمي مانيم درقلبهاويادهابه

 

نيكي كه عمررااشارت پلكي بود .

 

بابهايي كه گشوديم به روي بركات عشق هريك دري شدند به سوي دركات عشق،

 

و دانستيم كه نتوانستيم درنيكي ها روايت شويم و درخواستن ها مستحيل ،

 

كه معيارانسانهاازعشق به جزعشق بودوياراي انتخاب يار برون ازاختيار،

 

ديدني هارانديده وشنيدني هارانشنيده گرفتيم تا . . . .

 

به آنجارسيديم كه دانستيم قداست و انس متقابل نيستند با هم ،

 

با انس توشه اي ساختيم بي هراس ازتدفين قداست ها،اماباقداست نرسيديم به

 

انتهاي انس .

 

بي پرپريديم تاسرزمين هوس با اشتياق باآنچه مانده بودازتكه هاي بريده شده يك

 

آسمان نفس ...

 

پريديم از وراي ميله هاي گوشتي حبس. . .خنديديم به جبر زمان به طعن زبان ،

 

خنديديم به دنياي تحقير شده ي سازندگان قفس . . .

 

آنگاه كه ذوب مي شديم در هرم سوزان لحظه ها تنها يك جمله بر ما فرمان راند :


                                                                             ( آتش بس )

      

 

                                                                               توفان 

 

                            

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم آذر 1385ساعت 23:26  توسط فاطمه زارعی | 
ghesseye doogh


قصه دوغ


شنيدم يكي تشنه مردي غريب             شررازعطش دردرونش لهيب

بزدبردر خانه اي بي قرار              كه اي صاحب خانه اي داديار

كه من تشنه ام جرعه آبم دهيد          كمي آب بهرثوابم دهيد

پسربچه اي بارخي بي فروغ              به اوداديك كاسه سرشاردوغ

چومردآن پياله زدوغش بديد             درون دلش شوقي آمدپديد

همه دوغ راچو يكجا بخورد              دعا كردهم بركلان هم به خرد

پسرباتاني به مردك بگفت              اگربازخواهي ازاين دوغ مفت  

كمي صبركن تانگشته شلوغ              دوباره مهيا كنم ظرف دوغ

چواين دوغ ازديده افتاده است         كه موشي به ظرفش درافتاده است

بزدمرد كاسه برآستان                 نگفتي چرابرمن اين داستان

چو كاسه به اندك زماني شكست          پسر برسرخود بزدبا دودست

جواب پدر را چگونه دهم               به تنبيه او تن چگونه دهم

كه اين بود ظرف غذاي سگش             چو عادت ندارد به ظرفي سگش !!!

 


                                             خانم دوسي (شعر فكاهه)

     

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم آذر 1385ساعت 22:38  توسط فاطمه زارعی | 
      در باب قناعت


كارمند زاده اي راشنيدم كه پركاربودوكم درآمددرآتش فاقه مي سوخت


 و باداده ي رب مي ساخت درآنروزكه دستش به دهان نرسيدي شب

گرسنه خسبيدي.زوجه اي داشت پارساوخوبروكه به آبرورخساربه سيلي

احمر بودي وبه اندك شوي قناعت نمودي .ارمردراقدرت مبايعت نبود

متابعت كردي وتقاضاي بيهوده ننمودي به لقمه ناني اشكم سيروبه البسه

اي ارزان حجاب گذاشتي واجرشوي ضايع نكردي وروزگاربه محنت

 گذراندي الغرض چندين سال بعد از آن كه شوي راتوان آنهمه كار

 نبود .زوجه شوهررابگفت :كه اي نيكمردمراذخيره اي باشد مستورازتو

كه همانا اندك اندك گردآوردمي بهر روزمباداحال خود انديشه كن وباآن

كاسبي پيشه ساز كه ديگر مرا تاب ديدن مشقت تو نمانده!

مردمسرورازاندوخته سيماي زن ببوسيدو گفت:من آن را وام ستانم

ارچرخ گردون بر مدار من چرخيدن همي گرفت و منفعتي يافتم آن رابه

زوجه ي نيك خصلت خودمستردكنمي پس آنگه قراضه اتولي مبايعت نمود

 كه دستي بر سرو روي آن كشيدي و به بهاي گزافتري بفروختي حلاوت

 اين معاملت بر مذاق مردك خوش آمدي پس چنين كردمستدام تاآنجاكه

بنزوپاترول تعويض كردي و به مدت اندكي نان روغن خورده تناول

بفرمودي . پس ازآن به هنگام زوجه اش را گفت: نيكو همسرخدايت

 توراخيردهد كه مرا ازمحنت و مسكنت به مكنت رساندي همچون تويي

ديگر مي يافت نگردداماازآنجاكه توان توراكفايت نكندبهرافعال سراي

 خويش رايم بران مستقرگرديده انيسي آورم جوان كه

توراياركارباشدومراهمدم غارزن چواين بشنيدگريستن آغازيد وبر

 خودلعنت همي فرستاد كه خود كرده را تدبير نبود باتحسربرديدگان

شوهر نظاره كرد و گفت : كه ار چنين روز را مي ديدمي هرگز

 تنبان فردت را با قناعت جفت نمي كردمي .

كنون اي زن شنوازمن نصيحت            كه باشدگفته ام عين حقيت


اگر خواهي كه در دوران پيري           هماي عافيت در بربگيري


 نساز هرگز قناعت پيشه ي خود           كه نادم ميشوي زانديشه ي خود

 


هوو آيد كند فرمانروايي             چه سودت پادشاهي يا گدايي


خانم دوسي 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم آذر 1385ساعت 22:33  توسط فاطمه زارعی | 

Zaree.Istgah-eNaregi                              

 

ايستگاه نارنگی

 

                                                                 فاطمه زارعی

 

zaree_f@yahoo.com

 

 

 

ايستگاه، مردمي كه بي تابانه درانتظاررسيدن اتوبوسند. فروغ الزمان با يك پاكت پراز نارنگي .اتوبوس مي آيد .مي رود.فروغ ميماند با نارنگيهايي كه هر كدام به سويي مي روند .دستهاي پير ديگري بااو نارنگي جمع مي كند.نگاهي ،آهي ، شفافيت ،آينه نگاه هردو . . . ـشما خانم فروغ الزمان هستين ؟ـ خودم هستم . . . آقاي رادمنش ؟حالتون چطوره ؟ـ ممنونم سركار خانم شماخوبين ؟.. . بابت مرگ جناب سرهنگ متاسفم، من خبر مرگ ايشون رو وقتي پيش پسرم كامران ،اون وقتي كه كانادا بودم شنيدم . . . سه سال پيش درسته ؟ـ بله سه سال پيش بود ولي به من سي سال گذشته مرگ اون خدابيامرز بدجوري پشت منو خم كرد نميدونم چرا خدا . . . ـ عجله كنين اتوبوس اومد. . . اتوبوس مي آيد سوار مي شوند .سه ايستگاه بعد فروغ پياده ميشودبا سر از رادمنش خداحافظي مي كند .همزمان باهم به ساعتهايشان نگاه مي كنند.امروز دوشنبه است.فروغ به خانه مي آيد.بدون آنكه دستي به سر و صورتش بكشد به سراغ آيينه مي رود. ميخواهد بداند رادمنش او را چگونه ديده است ؟دستي بر چروكهاي دور لب و گونه ها مي كشد .نگاهي به خالي خانه مي اندازد .كاش شماره ي رادمنش را گرفته بود . . . رادمنش به خانه مي آيد بدون آنكه كلاهش را بردارد به سراغ آيينه مي رود ميخواهد بداند خانم فروغ الزمان او را چگونه ديده است ؟ دستي بر چروكهاي روي پيشاني مي كشد نگاهي به خالي خانه مي اندازد .كاش شمكاره ي او را گرفته بود . . . دوشنبه هفته ي بعد ساعت 12:30. . . فروغ زيباترين مانتو اش را به تن مي كند با يك روسري همرنگ آن دستي به صورتش ميبرد عينك دودي مي زند. ديگر شصت ساله به نظر نمي رسد. . . راد منش كت و شلوارخاكستري مي پوشد اصلاح مي كند. يك بلوز يقه اسكي مناسب با كت و شلوار .عينكش را بر مي دارد هر چند بدون عينك خوب نمي بيند ديگر شصت و چند ساله بنظر نمي رسد. . . زودتر از فروغ الزمان به ايستگاه مي رسد.فروغ مي آيد سعي مي كند ديدارشان را تصادفي جلوه بدهد .رادمنش به احترام او از جا بر مي خيزد. . . ـ سلام سر كار خانم .حالتون چطوره ؟ ميدونيد من هر روز منتظرتون بودم ؟ . . . ـ سلام ،حال شما چطوره ؟ م. . . من . . . من كه نميدونستم. . . اشتياق رادمنش دليل صداقتش مي شود . . . ـامروز حدس زدم كه شمارو ببينم بخاطر اين اومدم.ـدوست دارين يه ساعتي رو توي پارك همين بغل بگذرونيم ؟ سه ساعت ميگذرد دوساعت حرف و حديث و خاطره . . . رادمنش با هيجان حرف مي زند و نقل خاطره مي كند وقتي از مرگ مرضيه مي گويد متاثر مي شود اما آن وقت كه از روزگار جواني مي گويد تب و تاب او را . . . فروغ مي خندد ميداند كه چاشني حرفهاي او كمي هم لاف و گزاف است . مي خندد. . . سالها نخنديده . . . از صداي خنده بي مهابايش شرم مي كند. . به خانه بر مي گردند .فراموش كرده اند شماره بگيرند .دوشنبه ديگرفروغ مقداري غذا تهيه مي كند .يك فلاسك كوچك چاي .يك زير انداز نازك .سيگارش را هم با خود مي برد .رادمنش آمده با يك نهال نارنگي و يك بيلچه ي دستي .مشغول كاشتن آن درباغچه كنارايستگاه است .ايستگاه اتو بوس مي شود ايستگاه نارنگي . . . هر دوشنبه همديگر را مي ببينند دو سال هر دوشنبه همديگر را مي بينند .بيماري ،گرفتاري مانع آمدنشان نمي شود گاهي راد منش دستهاي پير فروغ را در دست مي گيرد .گاهي فروغ ناز مي كند و سرش را روي شانه هاي پيرمرد مي گذارد.گاهي پيرمرد با عصايش پرنده هاي آزاد را نشانه مي رود گاهي فروغ جفتهاي عاشق را. . . اين دو تابستان سايه درختان و اين دو زمستان سينه كش آفتاب جاي زير اندازشان رامعلوم مي كند.هواي سرد و گرم آنهارابه سينمامي كشد و روزهاي باراني به انجمنهاي ادبي . . . بچه هاي فروغ از تغييرروحيه ي مادر هم شادند و هممتعجب .بيشتر وقتها تلفن خانه ي او مشغول است. راد منش از فروغ مي خواهد كه با او زير يك سقف زندگي كند .بارها ،بارها .فروغ نمي پذيرد. هر بار به دليلي طفره مي رود .. . دو سال حرف و حديث و خاطره .. . راد منش از تمام شدن حرف مي ترسد اما فروغ هربار با دهاني پر حرف تر به سراغ او مي آيد تازگي ها به كتابهاي مرحوم سرهنگ بختياري ناخنك مي زنند هر دو يك كتاب مي خوانند و بعد در باره ي آن بحث مي كنند وقتي كتاب يك ماجراي عاشقانه دارد هر دو . . . دوسال همدردي و همراهي. . . دوسال تلاش براي كاشتن نهال دوستي .شايد عشق.نهال نارنگي امسال بايد شكوفه بدهد.اين روزها فروغ الزمان ناراحت و عصبي است شايد مجبور باشد خانه ي سرهنگ را بفروشد. كاوه اش در مرز ورشكستگي قرار دارد .رادمنش در ظاهر نگران است اما انديشه موذي با فروغ زندگي كردن در زير يك سقف از نگاهش نمايان مي شود .فروغ مي فهمد .اما . . .سه تا دوشنبه مانده به عيد .عيد پارسال فروغ به رادمنش يك جلد ديوان حافظ هديه كرد و يك جعبه خاتم هديه گرفت . . راستي چقدر حرف مي زد اين فروغ . . . از جشن تولد نوه ها مي گفت تا ريزه كاريهاي خانه داري عروسهايش . . . حتا پيش رادمنش غيبت ميكرد از زنهايي كه او آنها را نديده بود . . . چقدر گوش ميكرد اين رادمنش چقدر حوصله داشت . . . خدا رحمت كند سرهنگ را. خاك برايش خبر نبرد او خيلي كم حرف ميزد گوش هم اصلن نداشت حالا اين راد منش چه حيف!!!با هم ناهار مي خوردند چاي مي خوردند سيگار مي كشيدند . سرفه مي كردند .چرت مي زدند و مي خنديدد. . . سه تا دوشنبه مانده به عيد. . .راد منش مي آيد .نهال نارنگي شكوفه داده است .آن را به فال نيك مي گيرد .فروغ نمي آيد . دوساعت ميگذرد نمي آيد.بي سابقه است چرا امروز كه نهال نارنگيشان گل داده بود فروغ نيامد ؟رادمنش كلافه مي شود شماره او را مرتب مي گيرد مسير افكارش راه مي كشد به بيمارستان . . . زبانم لال پزشك قانوني . . . فروغ مرده؟ فروغ من مرده ؟ سه روز پيش با او حرف زده بود . . . ـ خانم شما بيماري به نالم فروغ الزمان صدر دارين ؟ مطمئنيد ؟. . . بيمارستان كه نيست . . . مسافرت ؟ نه بدون خبر ؟نه اگر فروغ آمده بود با هم شكوفه هاي نارنگي را مي ديدند . . . او مي آيد . دوشنبه ي ديگر. يك ساعت گذشت ،نيامد .دو ساعت گذشت نيامد . درد بي مهري فروغ به جانش چنگ مي اندازد چقدر يك دنده بود اين فروغ كه نشاني خانه اش را نداده بود غير از آنكه يك كلام فقط يك كلام راد منش گفته بود دلم ميخواهد خانه ات را ببينم. . . قصد رفتن مي كند شكوفه ها را بو مي كشد اشكهايش بي مهابا در حال ريزشند دقيقه هاي شروع ساعت سوم است . . . ـ اقاي رادمنش ؟ بر مي گردد . . . ـ سلام من كاوه ام. . . پيش ميرود او را در آغوش مي گيرد . . . بوي فروغ مي دهد . . . ـ مادر ديگه نميان رفتن خونه سالمندان ـ كدوم خونه ؟. . . فروغ رو نيمكتي پشت به در ورودي ساختمان نشسته .همان روسري كه رادمنش دوستش مي داشت . . . نزديك مي شود با يك دست چشمان فروغ را مي گيرد و با دست ديگرش زيباترين شاخه كوچك نارنگي را .لمس دستهاي پيرمردو بوسه بر انگشتاني كه شكوفه داده بودند. . . - فروغ من قيمت آزادي تو اتاقي توي اين خونه ي لعنتي بود ؟. . . ـقيمت ازادي مارو بچه هامون تعيين مي كنن . . . حتي اگر . . .

 

+++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++

http://www.sokhan.com/cstories.asp?id=32102

 

         فاطمه زارعی. ايستگاه نارنگی

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم آذر 1385ساعت 12:40  توسط فاطمه زارعی | 

Zaree_man ham namaz khundam

 

منهم نماز خواندم

فاطمه زارعي

zaree_f@yahoo.com

 

 

منهم نماز خواندم

 

الله اكبرالله اكبراشهدان لاالله الا الله . . . واي اونروز چطوري مامان گفت لاالله الا الله وقتي شنيد داداش واسه خانمش يه 206 خريده مي گفت اصلن پشت ماشين نشستن به او نمياد . . . ولي خودمونيم رانندگي زن داداش حرف نداره واسه اولين بار مارو بردسينما چيكار ميكرد پرستويي وقتي نماز ميخوند فقط لباشو تكون ميداد ميگن 20 دقيقه از فيلم حذف شده تو امريكا يارو فيلم ميسازه پته ي همه رو ميريزه رو آب اونوقت بهش جايزه ميدن اما اينجا . . . واي حسابي حواسم پرت شد مثلن امروز ميخواستم با حضور قلب نماز بخونم ولي اين روزا حواس همه پرت ميشه خودمن ،اونروز ميخواستم شماره ي شيرين رو بگيرم 3 بار خونه ي خودمونو گرفتم تازه چقدر بدو بيراه گفتم به شيرين فكركردم بازم داره چت ميكنه تا حالا چند بار مچ نادر رو گرفته بازم ول نميكنه اصلن معتاد شده . . . تو خونه ي مااين خبرا نيس من اجازه ندارم برم تو اينترنت بنابر اين راحت ميرم كافي نت . . . اونجا وب كم هم هست بي دردسر . . . نه مثل اينكه حواس من نميخواد جمع بشه از حالا قول ميدم . . . مالك يوم الدين اياك نعبدو و اياك نستعين . . . بهتره به معني كلمه ها فكر كنم اره فكر خوبيه . . . اهدناصراط المستقيم (خدايا ما را به راه راست هدايت كن ). . . نه ازاون راه راستا كه اين روزا ورد زبون همه هست . . . معلوم نشد آقا جري بيچاره چپي بود يا راستي كاش يكي يه مقاله مينوشت تا به همه معلوم ميشد . . . چه جراتي داشت كه خودشو كانديداي جايزه ي صلح كرده بود ...ولي خوب فرق نميكنه نصيب شيرين خانم شد . . . بي معرفتا تو ايران صداشو در نياوردن طفلك خانم . . . نخير . . . غير المضوبين عليهم و الضاااالين. . . خوب شد ايندفعه (ا) ضالين رو خيلي كشيدم آقاجون ميگه خيلي بايد بكشين ولي حاج خانوم ميگه من شنيدم كه لين رو بايد زياد بكشيم . . . خدا از سر دايي مصطفي نگذره اصلن كافره ميگه نكنه يه وقت اونقدر بكشين كه پاره بشه حاج خانوم ميگه من عارم ميشه بگم مصطفي داداشمه همش با اون يكي بدو دارن دايي ميگه اخه اين چه ستون دينيه كه با يه باد شكم فرو ميريزه . . . واي . . . واي لهو كفون احد الله اكبر سمع الله لمن حمده (خدايا صداي مرا بشنو ) نه اشتباه كردم خدايا صداي حمد مرا بشنو نكنه از اينكه عوضي فكر كردم نمازم باطل شده ديگه نميذارم حواسم پرت بشه سبحان ربي الاعلي و بحمده يا حي و يا قيوم بسم الله الرحمن الرحيم الحمدالله رب العالمين الرحمن الرحيم مالك يوم الدين (مالك روز قيامت )جدن اگه آدم نمازشو مرتب بخونه به كسي هم ظلم نكنه خدا اونو ميبره بهشت؟ . . . دايي ميگه من موندم تو كار خدا يه چيزايي قولشو به آدم تو اون دنيا ميدن كه اينجا همه ي اونا رو منع ميكنن مثلن اگه خدا يه دونه از اون حورياي خوشگلشو تو همين دنيا نصيب من بيچاره ميكرد چي ميشد . . . اينو ميگه ولي هيچكس نديده كه مصطفي به يه زن خيره بشه همين پارسال ميخواس يه زن بيوه رو كه دوتا بچه داشت عقد كنه همين مامان نذاشت رفت در خونه ي زنه آبروريزي ميگن زنه به حاج خانم نفرين كرد بعدش مامان بد جوري مريض شد دايي گفت آبجي اين از عذاب اين دنيات تا اون دنيا خداتون بزرگه . . . همه دوستش داريم خيلي شيرين حرف ميزنه هيچكس از او بدي نديده آقا جون ميگه اون مخصوصن اين كارا رو ميكنه كه بي ديني رو رواج بده . . . واي خدا امروز دايي مصطفي شده شيطون رفته تو رگ و پوست من . . . معذرت ميخوام خدا جون . . . وقنا عذاب النار و عذاب القبر . . . خدا لعنت كنه شيرينو كه من هر وقت ميام قنوت بخونم ياد جك اون ميفتم . . . نه نبايد بخندم نمازم باطل ميشه . . . شيرين خيلي جك بلده آخريش همون جك رشتيه بود كه . . . واي همين مونده كه به جك فكر كنم تو دانشگاه همه به اون ميگن شيرين جوكر . . . نميدونم اونم نماز ميخونه . . اصلن بمن چه واي واي . . . وحده لا شريك له و اشهد ان محمدن عبده و رسولو. . . يا حي و يا قيوم سبحان الله و الحمدلله و لا الله الا الله والله اكبر سبحان الله و الحمدلله و لا الله الا . . . . باز اين آرش صداي نوارشو زياد كرد هميشه فقط يه ترانه ميذاره من بايد حالم بهم بخوره ولي نميخوره چون ميدونم واسه من ميذاره . . . آهنگش تموم شد الان شعرش مياد . . . دختر همسايه شباي تابسون گاهي ميومد روي بوم هر دفه يه گلي پرت ميكرد ميون خونه مون . . . منم يه دفعه گل پرت كرده بودم آقاجون فهميد، نازي خير نديده بهش گفت خواهر هم اينقدر نامحرم چه الم شنگه اي بپا شد . . . واي سه بار سبحان الله رو خوندم يا پنج بار؟ اصلن ركعت سوم هستم يا چهارم ؟حالا كه جواب مسئله رو نميدونم چيكار كنم نماز خوندن من هميشه همين اشكالو داره كه هي شك مي كنم فكر كنم بايد بنا رو بذارم به چهار، سلام بدم و يه ركعت ايستاده بخونم . . . نه اون كه مال سجده ي سهوهست . . . اگه يه كم وقتي كه مامان داره راجع به شكيات ميگه حواسمو جمع كنم اينجوروقتا عزا نمي گيرم . . . مصطفي ميگه باباجون بخون برو اهميت نده. . . گردن من . . . اين روزا آدما به ننه باباي خودشونم شك دارن به وجود خودشونم شك دارن كه شك هيچكس هم به هيج جا نميرسه . . . آقاجون نمازشو بلند بلند ميخونه . . . شيرين يكي دوبار نمازخوندن آقاجونو ديده ميگه حاج آقا با خدا ويس چت ميكنه . . . خدا از سرتون نگذره . . . خدايا منو ببخش كه نميتونم حواسمو جمع كنم . . . سلام بدم؟ . . .نه . . . نه . . . ركعت سوم بود مطمئنم . . . يا حي و يا قيوم . .. سبحان الله و الحمدلله و لا الله الا الله و الله اكبر سبحان الله و الحمدلله و الله اكبر سبحان الله و ال . . . ميگفت دورت بگردم منم دورش ميگشتم ميگفت دورت بگردم منم دورش مي گشتم بازي قايم باشك حالي داره با يه دختر با نمك حال داره . . . واي راست ميگه من و آرش يه روز قايم باشك بازي كرديم آقاجون اينا رفته بودن زيارت . . . آرش از رو تيغه پريد اينطرف . . . چند بار منو ماچ كرد خيلي خوشمون اومد . . . ولي خيلي نموند . با اينكه من خيالم راحت بود . . . خلاصه آخر پيداش ميكردم تا ميتونستم نيگاش ميكردم . . . واي خدا از سر تقصيرات من بگذر . . . امروز همه دست به يكي كردن كه نذارن من نماز بخونم . . . سبحان ربي الاعلي و بحمده الله اكبر سبحان ربي الاعلي و بحمده الله اكبر بسم الله و بالله الحمدالله . اشهد ان . . . واي آرش چرا پريدي اينور؟

. . . واااااي چي گفتم؟ . . . حرف زدم ؟ آخ كه نمازم باطل شد. . .

  +++++++++++++++++++++++++++++

http://www.sokhan.com/cstories.asp?id=32471

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم آذر 1385ساعت 12:31  توسط فاطمه زارعی |