![]() |
![]() |
|
| اشعار طنز- قطعات طنز - داستان های کوتاه طنز - اشعار جدی - داستان کوتاه جدی- سخنا |
|
DarBastar-eKhoda +++++++++++++++ در بستر خدا شبي د ر اوج تنهايي خدا را از ميان آسمانهايش صدا كردم و او را همچو مردي از تبار قدرت و شوكت ز قدسيان درگاهش جدا كردم اگر چه او مرا با صد ادا و ناز مهمان شد وليكن ازورودش خانه من نور باران شد در آن شب من خدا را در خيال خودعيان ديدم و اورا همچو مرد آرزوهاي جواني ام پسنديدم در آن شب او نگاهش را به گيسويم چنان لغزاند كه گويي خواهد او با آن سر انگشتان زيبايش، تمام گيسوانم را پريشان تر كند از پيش به رخسارم به چشمانم چنان خنديد كه گويي خواهد او با آ ن دو چشمان فريبایش فروغ ديدگانم را نمايان تر كند از پيش دو دستان بزرگ و مرد او آن شب چنان من ، این شکسته در حصار درد را در آغُش خود خواند كه گويي خواهد او با آن ستبر سينه اش آن شب تمام دردهايم را ز ريشه بركند از ريش به یکباره پريشان حال و افسرده دل و گریان چنان سر را به روي شانه مردانه اش بنهاده بودم من كه گويي در همان لحظه دلم را عاشق و مجنون به مرد آرزوهاي محالم داده بودم من چه زیبا! آن سرانگشتان مردانه زلال اشك را از گوشه چشمان من دزدید و دل شوريده و شيدا ز لبخند خموش و پر ز راز او درون سينه ام لرزيد دو دست گرم او آنگه به دور بازوان خسته ام پيچيد و او آرام و بي پروا مرا بوسيد چنان گرم و چنان خاموش كه گويي خواهد او با آن لبان داغ و تب دارش مرا بيگانه سازد از خود و از خويش نگاه او نوازشگر به روي چهره ام پاشيد و من خواهش كنان گفتم خداي من هميشه ياورم باشيد و او آرام به گلگون چهر شرم آلوده ام خنديد درون سينه می باليدم از بخت خوشم آن شب و در رويا خدا را هم ستودم بي گمان آن شب به خود مي گفتم اي شيدا به کام دل رسيدي تو و آواي خوش قدیّسيّان درگَََهش را هم به گوش جان شنيدي تو كه او تنها سواري هست ازمعراج انديشه كه روح پاك و والاي تو را بر جسم زيبا و دلاراي تو رجحان داد و بر روح و روان مرده ات مردانه او جان داد در اين شور و درا ين احوال بنا گه دست او بر پيكرم لغزيد چنان ديوانه وار و وحشي و رسوا كه گويي خواهد او آ ن شب به يك لحظه تمام پيكر من را اسير مطلق اندام خود سازد و تاج و تخت شاهّي و خداوندّي و قدرت را
به تنها جرعه اي از عشق من بازد
گل آتش به روي گونه هاي او مرا از حال رسوايش خبر مي كرد و او آ ن شب تمام عرشيا ن و قدسيانش را فداي پاي من مي كرد پس از آن لحظه لذت پس از آن بستر آلوده از رسوايي و رخوت دوباره او خدا گشت و به پیش عرشيان برگشت دوباره او توانا شد خداوند زمين و آسمانها شد و من اینجا در این خلوت در اين انديشه و حسرت چرا اينگونه و آسان دلم را جسم و جانم را به مردي از تبار قدسيان آسماني داده بودم من؟ چرا بي تا بي نهايت ساده بودم من؟ ولي اکنون دگر حتي به رويا هم خدا را من نخواهم خواند آذر _پ |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه پنجم دی 1385ساعت 2:23 توسط فاطمه زارعی |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
شما در این وبلاگ ، با مطالب طنزنویسان معاصر آشنا خواهید شد و اطلاعاتی هم درباره طنزنویبسان گذشته به دست خواهید آورد .
|
|
RSS
|