تبليغاتX
خانم دوسی
اشعار طنز- قطعات طنز - داستان های کوتاه طنز - اشعار جدی - داستان کوتاه جدی- سخنا

حريم شرف

 

جعد گيسوي سيه فام مرا

 

كس به يك چنگ  پراز بيم و اميد

 

لحظه اي باز نكرد

 

تا كه گرديد سپيد

 

 

 

چشم شوخ و نگه رام  مرا

 

كس به يك ديده بي رنگ و دروغ

 

لحظه اي ناز نكرد

 

تا تهي شد ز فروغ

 

 

 

گونه پرشررو شاد مرا

 

كس به يك بوسه پنهان زگناه

 

لحظه اي داغ نكرد

 

همه كارم شد،  آه

 

 

 

لب عاشق كش و گلگون مرا

 

كس چو يك جرعه شراب

 

لحظه اي هم نچشيد

 

تا كه شد رنگ سراب

 

 

 

قامت و پيكر زيباي مرا

 

كس به يك لحظه پر لذت و شوق

 

در بر خود نكشيد

 

تا كه مُردم همه ذوق

 

 

 

اينك از شرم و حياي دل خود

 

حرمي ساختم از جنس شرف

 

آبرويم چو ضريح

 

گنبدش نور و صدف

 

 

 

حرمت سپيد گيسوي مرا

 

همه كسان چه زن يا كه چه مرد

 

نگهش داشته اند

 

ولي من مانده به جا

 

با دلي راكد و سرد

 

 

 

كه  كنون در حرم خلوت خويش

 

از خودهمواره بپرسم كه چرا

 

تلخي و دربدري بود، مرا 

 

و كسي با من غمگين هرگز

 

خواهش شادي پرواز نكرد  

 

سوز تنهايي من را همه ديدند ولي

 

هيچ كس نغمه اي از سوختنم ساز نكرد

 

من كنون در حرم خلوت خود . . .

 

 

توفان

 

+ نوشته شده در  جمعه بیستم مهر 1386ساعت 0:54  توسط فاطمه زارعی | 

 

 

مرا به خانه ات بخوان

 

مرا به خانه ات بخوان كه اقاقي را به عاشقي ،

 

زينت كردم به گيسوان و ديده را به تبرك  سيه نمودم به توتياي انتظار

 

چه بي قرار!

 

مرا به خانه ات بخوان كه گونه رنگين نمودم ازشورو التهاب  

 

و سبوي مهر انباشتم از شرم ناب  

 

مرا به خانه ات بخوان كه لبها را وسوسه كرده ام به بوسه بوسه هاي نهان

 

 و مي خواهم  دل بسپارم بي نام و بي نشان

 

مرا به خانه ات بخوان كه عذاب وبال را شهد كنم به لحظه وصال  

 

بگشايم آغوش مرا ، تا ببيني جوش و خروش اين دل از پا فتاده را ، اين

 

 خواستنهاي  ساده را

 

خواهم با تو بخوانم حديث دل ، با تو نشينم به راز دل ، با توبگويم گناه دل

 

مرا به خانه ات بخوان ، كه راز و نيازست مر ترا ، كه عشوه و نازست

 

 مر ترا ، كه سوزش و سازست مر ترا

 

بخوانم به قبله گاه رُستن ها و رستن ها ، سوختن ها و ساختن ها ،  رفتن

 

 ها و باختن ها 

 

مرا به خانه ات بخوان كه با تو هزار حرف است و نيست فرصت آن ، به

 

 زمينم بخوان به آسمان

 

 

بخوانم به مامن امن رفاقتها ، صداقتها

 

مرا به خانه ات بخوان

 

 . به آنجا كه مرز دلتنگي و ديدار است

 

مرا به خانه ات  بخوان تا آنجا كه توش آمدنم باشد مرا بخوان و بدان كه

 

 

 تازگي ها دلتنگ مي شوم

 

مرا به سينه ات بخوان به دوست داشتن

 

توفان  

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم مهر 1386ساعت 5:26  توسط فاطمه زارعی |