![]() |
![]() |
|
| اشعار طنز- قطعات طنز - داستان های کوتاه طنز - اشعار جدی - داستان کوتاه جدی- سخنا |
|
بي قرار
بي قراركه مي شوم
دستهات آرزو مي شوند و روبرو مي شوم با زمان
كه به بي خيالي نمي گذرد
مي آيد نمي آيد مي آيد نمي آيد
تيك تاك تيك تاك تيك تاك
بگذار بيايد !
و انگشتم كه نشانه مي رود هوا را
بر تصوير خيال تو
مي آيي
و زمان بي خيال نمي گذرد به هنگام بودنت
ملتهب تر از هنگام نيامدنت
ديدنت را بي قرارتر ، به فرداها وا مي گذارم
بي خبر او را چه بود بيم ز ديوانگي ما ؟ هر چند شِنَوَد قصه آوارگي ما هرگز ز سر لطف كلامي نشنيديم يعني كه نداند غم آزردگي ما ؟ از مشرق روز تا كه رسد مغرب هر شب انديشه ي او گشته همه زندگي ما از او صنمي ساخته از جنس تصّور گيريم خدا شك كند از بندگي ما گر او خبري داشت ز احوال دل آني مي ديد اسارت شده آزادگي ما آن لطف كه كرده ست به دل ذات الهي اينست كه دل داده به دلدادگي ما در سر نبود بيم زخنديدن اغيار از مهر و وفاداري و از سادگي ما چون با دل خود وعده تحمل بنهاديم تن را چه بود باك ز پروانگي ما
ترسم كه به پايان رسد اين رنج وليكن بر جاي بماند همه بيچارگي ما
هر چند برايش نكند هيچ تفاوت گر ديده زند رنگ ، به بيگانگي ما
آمدي
با صدايي كه از وراي پوچي ها بود، آمدي با نگاهي كه عاري ازهرزگي ها بود ، آمدي با يك شاخه گل نرگس درروزپاسداشت عشق در دستاني كه خسته ازدرگيري ها بود ، آمدي با لرزش لبي كه از آن بي قراري مي باريد با اضطراب دلي كه در آن هراسها بود، آمد ي با تعرق پيشاني كه رنگ شرم و حيا داشت و در آن ندامتي از بدقوليها بود ، آمدي با پاهايي كه درد را فرياد مي كشيدند بي صدا اما در واپسين لحظات ، پر بها بود ، آمدي با كلماتي كه در گفتنشان ترديد مي كردي ودر آن گِله از اعتمادكردنها بود ، آمدي هميشه آمدي نشستي گفتي شنيدي ، رفتي با شِكوه اي كه ازمرگ صداقتها بود ، آمدي با دلي بي قرار ، صبور ديدمت و شنيدمت تا با ترنمي كه از دوست داشتنها بود ، آمدي بارها آرزو كردم كه در خوابهايم ببينمت عزيز!در خوابي كه از جنس روياها بود، آمدي با تو فرشي گستراندم از تار و پود پاكيها از عرشي كه فراتر از آرزوها بود ، آمدي فاصله دنيايي بود از برج و باروهاي زيستنها تو با بهشتي كه در پشت ديوارها بود ، آمدي مي خوانمت به خويش تا ببوسم آن ديده را عيان مي دانم چون روح عشق در تن حرفها بود ، آمدي شعرهاي من هديه ايست كه پيشكش مي سازمت مدام نكند براي جاودانگي در شعرها بود ، آمدي آرامش حضور تو را همواره حس كرده ام شايد براي خاطر اين دل تنها بود ، آمدي در آشوب سرگشتگي از اين غهماي بي كران آيا براي رها يي از اين بلاها بود ، آمدي؟ ديدن تو را با هزار چشم منتظر خواهانم هر چند براي اين بيقرار كردنها بود ، آمدي
تيرماه 87
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه چهارم اسفند 1387ساعت 2:0 توسط فاطمه زارعی |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
شما در این وبلاگ ، با مطالب طنزنویسان معاصر آشنا خواهید شد و اطلاعاتی هم درباره طنزنویبسان گذشته به دست خواهید آورد .
|
|
RSS
|