تبليغاتX
خانم دوسی
اشعار طنز- قطعات طنز - داستان های کوتاه طنز - اشعار جدی - داستان کوتاه جدی- سخنا

 

 

 

 

  • موضوع انشای این هفته
  •  
  • انرژی هسته ای حق مسلم ماست یعنی چه ؟
  •  
  • واضح و مبرهن است که انرژی هسته ای حق مسلم ماست .البته ما هنوز آنقدر بزرگ نشده ایم که از این چیزها سر در بیاوریم اما مادر بزرگ ما که خیلی خیلی بزرگ شده می گوید در نماز جمعه چیزهایی در این باره شنیده است اما مادر بزرگ هم نمی توانست  چیزی به ما یاد بدهد چون گوش او کمی کر است . .. ببخشید یعنی سنگین است اما برای ما می گفت که یک آقای روحانی روی منبر گفته است که دوره آخر الزمان شده و ماست هسته دارد . . . نه . . . خدایا استغفرا لله  آدم نمی تواند بخاطر گوش سنیگن ناحق بگوید. . . نه این نبوده . . . مادر بزرگ دوباره فکری کرد و گفت بنظرم آن آقای روحانی گفت هسته حق دارد انرجی ماستی داشته باشد . . . .خواهرم که سال سوم دانشگاه است و درس فیزیک هسته ای می خواند از حرفهای مادر بزرگ خنده اش گرفت و گفت : خانم جان . . . حتما آن آقای روحانی گفته اند  انرژی هسته ای حق مسلم ماست درست است ؟ مادر بزرگ در جواب او گفت : یعنی میخواهی بگویی گوشهای من اینقدر سنگین شده که نمی شنوم آقایان روحانی چه می گویند ؟ خودم با همین گوشهای خودم شنیدم که آن آقای روحانی که نور از صورتش می بارید گفت : ما حق داریم که از ماست انرجی مسلم بگیریم
  • در بین این حرفها دایی مرتضی که راننده تاکسی  است از در وارد شد و وقتی دید من برو بر به دهان خواهرم و مادربزرگم نگاه می کنم بجای جواب سلام یک پشت گردنی جانانه نثار این جانب کرد و گفت : بچه درست را بخوان تو چکار به کار بزرگترها داری ؟ من در حالیکه گریه می کردم گفتم : آخر دایی مرتضی موضوع انشای این هفته ما در باره انرژی هسته ای است که من  نمیدانم  آن را چطور بنویسم .بخاطر همین دارم به حرفهای بزرگترها گوش می کنم تا بلکه چیزی یاد بگیرم . . . دایی با این حرف من به فکر فرو رفت بعد آثار پشیمانی در چهره اش پیدا شد و گفت : پسر جان این که کاری ندارد من خودم می گویم تو بنویس . . . آماده ای ؟ حالا شروع کن . . واضح و مبرهن است که انرژی هسته ای حق مسلم ماست . . . دایی مرتضی گفت یادت باشد که روی مسلم تشدید بگذاری . . . ما هم تشدید گذاشتیم . . . اما یک دفعه از دهانمان در رفت و گفتیم ببخشید دایی مرتضی ما خودمان این جمله را نوشته ایم . . . که پس گردنی دوم محکمتر به پشت گردن ما خورد . . . خواهرم گفت دایی مرتضی سیامک که حرف بدی نزد . . . دایی مرتضی چنان به او نگاه کرد که خواهرم حرفش را پس گرفت دایی مرتضی به او گفت بجای این فضولیها برود و یک استکان چای بیاورد بعد هم به او گفت من که میدانم تو هم که مثلادرس میخوانی نمیتوانی جواب این بچه را بدهی خواهرم از در بیرون رفت و مرا با دایی تنها گذاشت . . .ا من از خواهرم شنیده بودم که بعضی از همکلاسیهایش در دانشگاهشان از درس انرژی هسته ای بیست گرفته اند و توانسته اند که بعضی از هسته ها را بشکنند  دایی مرتضی ادامه داد. . . همه ما می دانیم که دارای یک کشور بزرگ و آباد هستیم که معدن  انرژی هسته ای زیاد دارد . ما باید این انرژیها را کشف کنیم و آز آن تولیدات بزرگی بوجود بیاوریم .زیرا کاشفین و معققان بر این عقیده هستند که میلیونها سال پیش  میوه هایی بسیار بزرگ بوده اند و روی درختان بسیار بزرگتری وجود داشته اند و دایناسورها از این میوه ها می خورده اند اما چون دایناسورها دست نداشته اند که هسته این میوه ها را در بیاورند همینطور آنها را با پوست و هسته می خورده اند و و قتی که به مستراح می رفتند . . .. این هسته ها را از خود به یادگار می گذاشتند که اکنون بعد از سالیان دراز این هسته ها تبدیل به انرِژ ی شده اند که دانشمندان ما باید این انرژ ی ها را آزاد کنند و آنها را در اختیار ما قرار بدهند . . . آقای معلم سنگ بشوم اگر دروغ بگویم از آنجا که ما هنوز آنقدر بزرگ نشده ایم که حرف خوب را از بد تشخیص بدهیم از دایی مرتضی پرسیدیم . . . دایی مرتضی این دایناسورها در ایران زندگی می کردند ؟ که ناگهان پس گردنی سوم محکمتر به پشت گردن ما خورد طوری که نزدیک بود خودکارم به چشمم برود اما دایی مرتضی با عصبانیت گفت آخر پسر احمق اگر دایناسورها توی ایران زندگی می کردند که ما دیگر فریاد نمی زدیم انرژی هسته ای حق مسلم ماست بلکه این خارجی ها بودند که آن را از ما گدایی می کردند . . . با ترس و لرز پرسیدم پس چرا گفتید که کشور ما یک کشور بزرگ و آباد است ؟ دایی ژست فیلسوفانه ای گرفت و گفت : برای اینکه همه می گویند ما هم باید بگوییم مخصوصا وقتی می خواهیم انشا بنویسیم و نمره بگیریم .آقای معلم تازه دایی مرتضی حرفهای دیگر ی هم زد که من آن را یواشکی نوشتم البته او گفت که آیی حرفها را ننویسم اما چون انشای من باید از ده خط بیشتر بشود من آنها را هم نوشتم دایی مرتضی گفت پسر جان اگر میخواهی به جایی برسی یا  نان و نوایی پیدا کنی همان چیزی را بگو که بیشتر مردم می گویند  وقتی همه فریاد می زنند که انرژی هسته ای حق مسلم ماست و   فکر می کنند خارجی ها این را قبول کرده اند که دایناسورها آن زمانها مال هیچ کشوری نبوده اند  تو هم آن را فریاد بزن .چکار داری که این انرژ ی ها را دایناسورها میلیونها سال در کشور آنها  بوجود آورده اند یا در سرزمین ما ؟. . . تازه از کجا معلوم که تازگی ها خارجی ها آن را علم نکرده اند که بوسیله آن دوباره بخواهند سایه سر ما باشند ؟ و ما برای آنکه نشان بدهیم که می دانیم انرژ ی هسته ای را می شناسیم و نمی گذاریم که محصول دایناسورها فقط برای آنها باشد توی دنیا سرو صدا راه می ا ندازیم و جشن هم می گیریم . . . اما من می دانم که دایی هم نمی دانست انرژی هسته ای یعنی چه ؟ خواهرم با یک لیوان چای وارد اتاق شد اما از آنجا که از هیبت دایی مرتضی می ترسد درست جلو در پایش به پیش دری اتاق گیر کرد و با سینی چای کف اتاق ولو شد . با افتادن خواهرم چرت مادربزرگ پاره شد و گفت : حواست کجاست دختر ؟ بعد رو به من کرد و گفت : آهای سیامک ورپریده تو هنوز انشا ننوشتی . . . من حالا یادم آمد که آن آقای نورانی چه گفت آن آقا گفت : ما باید آنقدر ماست را بزنیم تا از آن انرجی هسته ای بگیریم . . . این بود انشای ما . . . آقای معلم لطفا بگویید که احمد نورانی  که همسایه  دایی مرتضی است به او نگوید که ما یواشکی از دایی مرتضی ، حرفهای او را نوشته ایم . . .
  • بنابر این ما از حرفهای بزرگترها  نتیجه می گیریم که انرژی هسته ای حق مسلم ماست . ..
  •  
  •  
  •  

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم خرداد 1388ساعت 3:10  توسط فاطمه زارعی | 

 

 وقتي

وقتي دلت قد يه دنيا غم داره

وقتي چشات ابر بهارو كم داره

وقتي كه سر ميذاري رو شونه هام

وقتي موهات مي لرزه زيرگونه هام

وقتي نگام گم ميشه تو نگاه تو

وقتي صدام گم ميشه توي آه تو

وقتي دلم مي لرزه از درد دلت  

وقتي پر از اشك چشاي خوشگلت

وقتي ميخواي كه سر به ديوار بزني

وقتي ميخواي خدامونو جار بزني

وقتي ميگي كه راه به جايي نداري

وقتي مي گي پشت و پناهي نداري

وقتي كه از خونه و از پيشم مي ري

وقتي كه  ديوونه و آتشم مي ري 

وقتي مي گي قربوني زور شدي

وقتي صداي پات ميگه دور شدي

زار مي زنم كاشكي كه من خدا بودم . . .

 

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم خرداد 1388ساعت 3:3  توسط فاطمه زارعی |