تبليغاتX
خانم دوسی - سوز و ساز (شعر جدي )
اشعار طنز- قطعات طنز - داستان های کوتاه طنز - اشعار جدی - داستان کوتاه جدی- سخنا

سوز وساز

 

 

گفتيَم بسوز ، ميسوزم

 

اما نگويَم بساز

 

سوز را با ساز چكار؟

 

شمع بودن نمي دانم  

 

بايد گُر بگيرم ، گداخته شوم

 

از نگاهي ، آهي

 

كه  به پاسَش ،سازش را به هيچ بنگارم

 

بايد نقش سوز را برجان خويش بنگارم

 

گفتيَم بسوز ، براي خدا بسوز، مي سوزم

 

اما به همان خدا ، نگويم بساز

 

خاكستر شوم ؟ خاك بر سر شوم ؟

 

آتش بود و بايد

 

و شعله كشيد بر هر چه شود

 

دليل سازش ها

 

سوز را با ساز چكار ؟

 

گفتيَم بسوز ، مي سوزم

 

مي سوزم و ميسوزانم

 

با نگاهم با راهم

 

پايكوبان ، دختركي كولي را ميمانم

 

كه به باد مي سپارد شكن هاي زلفش را ، و چينهاي دامنش را

 

و به باد ميدهد ايمان هزار ساله آناني كه ساز سر كرده اند

 

آنكه سوز مي داند

 

به ره باد نمي رود جانا

 

گفتيم بسوز ، مي سوزم

 

مي سوزم و مي سوزانم

 

با شعرهايم با ترانه هايم

 

فرياد زنان ، پسركي را ميمانم

 

كه دلش هوار مي زند درد فقرش را ، رنج مامش را

وبه درد مي كشد دل آناني  كه با سوز سر مي كنند

آنكه سوز مي داند

به خطا  نمي رود جانا

گفتيم بسوز ، مي سوزم و مي سوزانم

شعله سان ، و آتشي را ميمانم

كه با هر لهيبش مي سوزاند رياي زهد پرستان را

و هيچ مي كند  تن آناني كه سوز نمي دانند

آنكه سوز مي داند

نقاب رنگ بر رخسار نمي كشد  جانا

 

گفتيم بسوز ، مي سوزم

مي سوزم و ميسوزانم

با اشكهايم با نجواهايم  

هي هي كنان شباني را مي مانم

كه خدا را ميخواند در ني لبكش ، با تمام  دلش

و به پرسش مي كشد موسوياني كه سوز نمي دانند

آنكه سوز مي داند

دل به ناحق نمي سپارد جانا

شمع بودن نميدانم

كه شعله سان سر مي كشم

بر آنكه مي سازد

هنوز هم مي گوييم بسوز ؟

 

 

 

 

 

 

 

 

سوز وساز

 

 

گفتيَم بسوز ، ميسوزم

 

اما نگويَم بساز

 

سوز را با ساز چكار؟

 

شمع بودن نمي دانم  

 

بايد گُر بگيرم ، گداخته شوم

 

از نگاهي ، آهي

 

كه  به پاسَش ،سازش را به هيچ بنگارم

 

بايد نقش سوز را برجان خويش بنگارم

 

گفتيَم بسوز ، براي خدا بسوز، مي سوزم

 

اما به همان خدا ، نگويم بساز

 

خاكستر شوم ؟ خاك بر سر شوم ؟

 

آتش بود و بايد

 

و شعله كشيد بر هر چه شود

 

دليل سازش ها

 

سوز را با ساز چكار ؟

 

گفتيَم بسوز ، مي سوزم

 

مي سوزم و ميسوزانم

 

با نگاهم با راهم

 

پايكوبان ، دختركي كولي را ميمانم

 

كه به باد مي سپارد شكن هاي زلفش را ، و چينهاي دامنش را

 

و به باد ميدهد ايمان هزار ساله آناني كه ساز سر كرده اند

 

آنكه سوز مي داند

 

به ره باد نمي رود جانا

 

گفتيم بسوز ، مي سوزم

 

مي سوزم و مي سوزانم

 

با شعرهايم با ترانه هايم

 

فرياد زنان ، پسركي را ميمانم

 

كه دلش هوار مي زند درد فقرش را ، رنج مامش را

وبه درد مي كشد دل آناني  كه با سوز سر مي كنند

آنكه سوز مي داند

به خطا  نمي رود جانا

گفتيم بسوز ، مي سوزم و مي سوزانم

شعله سان ، و آتشي را ميمانم

كه با هر لهيبش مي سوزاند رياي زهد پرستان را

و هيچ مي كند  تن آناني كه سوز نمي دانند

آنكه سوز مي داند

نقاب رنگ بر رخسار نمي كشد  جانا

 

گفتيم بسوز ، مي سوزم

مي سوزم و ميسوزانم

با اشكهايم با نجواهايم  

هي هي كنان شباني را مي مانم

كه خدا را ميخواند در ني لبكش ، با تمام  دلش

و به پرسش مي كشد موسوياني كه سوز نمي دانند

آنكه سوز مي داند

دل به ناحق نمي سپارد جانا

شمع بودن نميدانم

كه شعله سان سر مي كشم

بر آنكه مي سازد

هنوز هم مي گوييم بسوز ؟

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم آذر 1386ساعت 2:49  توسط فاطمه زارعی |